از شوق به هوا

به ساعت نگاه می کنم

حدود سه نصف شب است

چشم می بندم تا مباد که چشمانت را

از ياد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره می روم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سايه های کشدار شبگردان خميده

و خاکستری گسترده بر حاشيه ها

و صدای هيجان انگيز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس!

از شوق به هوا می پرم چون کودکيم

و خوشحال که هنوز

معمای سبزی رودخانه از دور

برايم حل نشده است.

آری از شوق به هوا می پرم

و خوب می دانم

سال هاست که مرده ام.

/ 20 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بی خدا

حس غریبی داشت این مطلب. در مورد مطلب پایین هم : رسیدن به چنین حدی از آزادی،‌از هر کسی برنمی آد. از من که بر نمی آد. از شما چی؟

sezar1972 va zanesh

پگاه خانم خجالت نميکشی بی اجازه اسم به اون قشنگی وبلاگ رو عوض ميکنی.

هادی

سلام ... منم دلم نيومد نظر ندم ... وبلاگ و مطالب قشنگی داری ... موفق باشی ... زندگی در گذر است و خاطره ها ماندنی

رضا

سرگشتگی، قصه پر غصه انسان امروز است.حیرانی و تردید میهمان ناخوانده روح ماست که کمر به قتل صاحبخانه بسته اند. در این میان ما را مجالی هست آیا که آیینه روح را صیقل دهیم وجانی تازه کنیم ؟ در " نیلی امواج دریایم " به گفتگو خواهیم نشست اگر میهمان شوید. بدرود.

حسين

سلام ؛ خانه روياها دوباره به روز شد ......و منتظر حضور گرمت........

Heaven Searcher

سلام ... سال نو پیشاپیش مبارک .... راستی وقت رفتن من هم رسید !!! همیشه موفق باشی

داداش رضا

سلام عزیز وبلاگت رو دیدم واقعا لاگه خوبی داری البته اگه به از من نباشه (شوخی) واسه من باعث افتخاره با شما تبادل لینک داشته باشم مشتاقانه منتظر جواب شما هستم در ضمن ساله خوبی داشته باشی موفق باشی

arash

سال نو بر شما مبارک به من هم سر بزنيد لطفاً

نادونی

پگاه خانم سلام... سال نوتون مبارک باشه