| جويبار لحظه ها جاري است |
|
چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥ پگاه عزیزم روز تولد تو زیباترین روز دنیاست. عزیزترینم تولدت مبارک سهشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٥ چون بد آید هر چه آید بد شود یک بلا ده گردد و ده، صد شود فلسفه باطل شود، منطق دروغ آتش از گرمی فتد ماه از فروغ راستی ماهیت تقدیر چیست؟ یا که با تقدیر بد، تدبیر چیست؟ جمعه ٢ تیر ،۱۳۸٥ روی يک ديواری ديدم با خط زيبا نوشته بودند:
انسان همانست که می انديشد.
به راستی چقدر پر معناست... چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥ بدبينی
حس بدبينی که مدتهاست همراهيم ميکنه بطور وحشتناک و غيرقابل باوری زندگيم رو تحت تاثير قرار داده و من هيچ مقابله ای نميتونم بکنم. خدايا مددی سهشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥
خسته ام خسته هيچ چيز مرا تسکين نمی دهد بی تو خاموش ام من به دنبال سحری سرگردان می گردم تو سخن می گويی من نمی شنوم تو سکوت می کنی من فرياد می زنم با منی با خود نيستم و بی تو خود را در نمی يابم ديگر هيچ چيز نمی خواهد و نمی تواند تسکين ام بدهد حقيقت بزرگ است و من کوچک ام با تو بيگانه ام مرا با خود آشنا کن بيگانه من مرا با خودت يکی کن. پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٥ بيا ای محبوب من تا زير باران قدم بزنيم! برفها آب شدند و زندگی از خواب بيدار شد و به سوی دره ها و تپه ها رفت. با من بيا تا در کشتزارهای دوردست دنبال جای پای بهار برويم و از تپه ها صعود کنيم و وزش باد در ميان سبزه زارها را بنگريم. اينک فجر بهار جامه ای که شب زمستانی آن را تا کرده بود, گشود و درختان سيب و هلو همچون عروسان در شب قدر هويدا شدند و تاکستان ها از خواب بيدار گشتند و همچون عاشقانی نرده ها را در آغوش گرفتند. جويبارها به راه افتادند و در ميان صخره ها به رقص در آمدند و سرود شادی خواندند. گلها از دل طبيعت بيرون آمدند همچون بيرون آمدن کف از آب دريا. بيا تا بقايای اشک های باران را از جام های نرگس بنوشيم و جانمان را با آواز گنجشکان شاد پر سازيم و بوی خوش باد صبا را استنشاق کنيم. کنار آن صخره بنشينيم. آنجا که بنفشه ها پنهان می شوند و خود را با بوسه های محب آميز غرق کنيم. جبران خليل جبران
|